تبليغاتX
عاشق و معشوق
عاشقانه ها ( غم ها و درد ها)
سلام به همه دوستای عزیز و گلم روزه نمازه همه قبول باشه ایشاا...

یکی از دوستان خواسته بود که بیوگرافی خودمو پست کنم . هر چند تو پروفایل همه چی رو درباره خودم نوشتم ولی دوباره اینجا یه خلاصه از خودم میگم :

فرهاد مرادی ولی همه بهم میگن داریوش از همون بچگی هم داریوش صدام میکردن متولد ۱۵/۱۰/۱۳۶۹ و تو استان کرمانشاه زندگی میکنم.

در حال حاضر دانشجوم و الان ترم سوم رشته کامپیوترم محل تحصیلم شهرستان قصرشیرین هستش که فکر کنم به گوش بیشتر شما دوستان نخورده باشه !!!

من یه آدم منطقی ٬ صبور و  با حوصله ای هستم .

تفریحاتم بیشتر ورزش ٬ مسافرت ٬ گردش با دوستان و اینترنت هستش و به ورزش شنا خیلی علاقه دارم .

متاسفانه زیاد مذهبی و مومن نیستم اما اهل گناه و ناپاکی هم نیستم .

خیلی ساده بودن رو دوست دارم و اصلا دنبال تجملات نیستم . همیشه شیک پوش اما ساده لباس میپوشم .

هر رنگی هم که بهم بیاد میپوشم اما بیشتر رنگ مشکی رو دوست دارم .

تو کارم خیلی مصمم و جدی هستم و به بیشتر چیزهایی که به تلاش خودم مربوط میشن رسیدم .

هیچ وقت تو کاری ناامید نمیشم و تا آخرین لحظه کارم رو ادامه میدم .

تو درسام خیلی موفق بودم نمیدونم چرا  ؟؟؟

اخه زیاد درس نمیخونم اما همیشه نمراتم خوب بوده !!! ( کار خداست )

با بیشتر دوستام خیلی راحتم و خیلی زود با آدما صمیمی میشم . از آدم های دو رنگ خیلی بدم میاد و تا جایی که میتونم رو راست و صادق هستم .

 
از معایب خودم نمیدونم چی بگم چون ایراد های زیادی دارم ....!!

 

خب فکر کنم سر همتون رو به درد آوردم ببخشید دیگه ...!!!

زیاد هم قدرت نوشتن ندارم ولی رو کاغذ بهتر مینویسم اگه بد نوشتم معذرت میخوام .

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت   توسط فرهاد | 
سلام به همه دوستای خوب و مهربونم

شهادت امیرالمومنین مولا و سرور ما  حضرت علی ( ع ) رو به همه مسلمانان جهان تسلیت عرض میکنم. 

 

علــی ای هـمای رحـمت تو چه آیتـی خدا را

دل اگـر خـدا شـنـاسـی همه در رخ علی بین

بــه خــدا کـه در دو عــالـم اثــر از فـنـا نـماند

مـگـر ای سهاب رحـمـت تو ببـاری ارنه دوزخ

بــرو ای گــدای مسکیـن در خــانه عـلی زن

به جـز از عـلی که گــوید به پسر که قاتل من

به جــز از عــلی کـه آرد پسـری ابوالعجاعب

چــو بــه دوســت عـهد بنـدد ز میــان پاکبـازان

نه خــدا توانمش خواند نه بشـر تـوانمش گفت

به دو چشم، خونفشانم هَله ای نسیم رحمت

به امیـد آن که شــایـد بـرسـد بـه خـاک پایـت

چو تویـی قضای گردان به دعـای مستمنـدان

چه زنم چـو نـای هر دم ز نـوای شـوق او دم

همه شب در این امیدم که نسیم صبح گاهی

ز نــوای مــرغ یـاحـق بـشنـو که در دل شـب    

که به مـا ســوا فـکـندی هـمـه سایـه هـمـا را

به عـلی شـنـاخـتم مـن به خــدا قـسم خـدا را

چـو عـلــی گـرفـتـه بـاشـد سر ِ چشـمـه بـقا را

به شــراب قـهر ســوزد هــمـه جـان مـاسـوا را

کــه نــگیــن پـادشــاهـی دهـد از کــرم گــدا را

چــو اسیـر تـوســت اکـنـون بــه اسیـر کـن مــدارا

که عــلــم کـنــد بـه عالــم شـهــدای کـربـــلا را

چــو عــلی کـه مـی تـوانـد که به سـر بـرد وفا را

متحـیـّـرم چــه نــامـم شــه مـلـک لافــتـی را

کــه ز کــوی او غـبــاری بــه مـن آر طــوطـیـا را

چــه پیــام هــا سپـردم هـمـه ســوز دل، صبــا را

کــه ز جـــان مــا بـگــردان ره آفــت قــضـا را

کـه لـســان غـیـب خـوشـتــر بـنـوازد ایـن نوا را

بـــه پـــیــام آشـنــایــی بـنـــوازد آشــنـا را

غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت   توسط فرهاد | 
 
خیلی وقته که دلم میخواد پیش خدا برم

از زمین دل کندم و اون بالا بالاها برم

آخه اینجا هیچ کسی عاشق آدم نمیشه

اگه هم عاشق بشه لایق آدم نمیشه
 
 
واسه خوندن بقیه شعر به ادامه مطلب برید...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت   توسط فرهاد | 

 

مادر من فقط یک چشم داشت .

 من از اون متنفر بودم .اون همیشه مایه خجالت من بود.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

 

بقیه داستان در ادامه مطلب...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت   توسط فرهاد | 

 

به نام خدا خالق انسان، به نام انسان خالق غمها، به نام غمها به وجد آورنده ي اشكها، به نام اشك

تسكين دهنده ي قلبها، به نام قلبها ايجادگر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان.

 

 

تو اگر در تپش ابر خدا را دیدی، همتی کن و بگو ماهی ها، حوضشان بی آب است..

 

 

 

پروردگارا!

 به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند،

 گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند،

 لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند،

 محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند،

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند.

 

 

 

در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکار از آنانی که دوستمان دارند غافلیم،

شاید این است دلیل تنهایی مان.. 

 (زنده یاد دکتر علی شریعتی)

 

 

 

اگر روز ي مردم تابوتم را سياه كنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم .

بر روي سينه ام تكّه يخ ي بگزاريد تابه جا ي معشوقم برايم گريه كند . چشمانم را باز بگزاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم .

آخرين خواسته ي من از شما اينكه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم.

 

 

مرگ بر زندگي ....

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت   توسط فرهاد | 

 

گفتم به گل زرد چرا رنگ مني

افسرده و دلتنگ چرا مثل مني

من عاشق اويم که رنگم شده زرد

تو عاشق کيستي که هم رنگ منی

 

 

گر نيايی تا قيامت انتظارت می کشم.
منت عشق از نگاه پر شرابت می کشم.
ناز چندين ساله ی چشم خمارت می کشم.
تا نفس باقيست
اينجا انتظارت می کشم.....

 

 

 

زدم فرياد خدايا اين چه رسمی است رفيقان را جدا کردن هنر نيست رفيقان قلب انسانند خدايا بدون قلب چگونه ميتوان زيست.

 

 

وفا داری را بايد از نيلوفری آموخت که به دور هر شاخه ای میپيچد در آغوشش ميميرد.

 

 

 

عشق دروغی بود که در تمام این سال ها باورش داشتم و چه تاوان سنگینی داشت همین اشتباه کوچک.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت   توسط فرهاد | 

 

زن و شوهر جوانی سوار بر موتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن : یواشتر برو من می ترسم
مرد : نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن : خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مرد : خوب، اما اول باید بگی دوستم داری!
زن : دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد : مرا محکم بگیر
زن : خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد : باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه!

 


روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت...
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند...

""  و این یعنی عشق  ""

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت   توسط فرهاد | 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم".
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمی‌دونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.....

 


ای کاش این کار رو کرده بودم ................."

 

 

( اگه کسی رو دوست داریم باید بهش بگیم وگرنه روزی میاد که واسه گفتنش خیلی دیر میشه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت   توسط فرهاد | 
 

ذره ذره بی من

فارغ از ما

در موازای تو

نعره می زنم

گم شده ام

نه در دیروز از یاد رفته

نه در امروز متلاشی

نه در فردای نا دیده

جایی دور از زمان و مکان، معلق

نه دستم به دست دوست ماند

نه پایم به راه یار رفت

مادر!

 مرا به دست کدامین نظر بند سبز می سپاری...؟

من چشم خورده ام ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت   توسط فرهاد | 

موهای سفیدم حکایت از سن زیاد من نیست...

 


 

جوان را یک حادثه پیر میکند...

 

 


 

بی هیچ دل خوشی ... میرویم...!!!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت   توسط فرهاد | 

به نام آنكس كه عشق مرا در پشت ميله هاي عشق تو اسير ساخت و مرا با تو اشنا كرد.




اي كسي كه مدتي است پرنده كوچك قلبم را زنداني اينه دلت كرده اي و مرا همچون مرده اي كه روح در بدن ندارد جان بخشيده اي.




بارها خواسته ام رازي را كه در دلم وجود داشت برايت بازگو كنم اما هر بار كه از كنارت رد ميشدم بي اعتنايي ميكردي.



 ناچار به قلم و كاغذ روي آوردم تا بنويسم با همه بي مهريت تو را دوست دارم.




و اگر روزي قلب خسته ام بداند كه تو را از دست خواهم داد هرگز مهرت را در دلم نمي پروراندم.

بازم مرام شماهایی که سر میزنید و نظر نمیدین...

سکوتتون خودش خیلی حرفه...!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت   توسط فرهاد | 
 گاو ما ما می كرد !!! گوسفند بع بع می كرد !!! سگ واق واق می كرد !!! و همه با هم فریاد می زدند حسنككجایی ؟ ؟؟؟؟؟

شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بودحسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آیداو به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كنداو هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند

موهای حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند

دیروز كه حسنك با """"كبری'""""چت می كرد .كبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با"""پتروس""" چت می كرد

پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد. پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون زیاد چت كرده بود.او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود .

 """ریزعلی""" دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبری و مسافران قطار مردند

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و كور بود .الان چند سالی است كه """كوكب خانم""" همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد

او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند.او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد .او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید """چوپان دروغگو""" به او گوشت خر فروخت اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیكر در كتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد...!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت   توسط فرهاد | 

خدایا !


به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه هایی که برای زیستن گذشت است ، حسرت نخورم ....


و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم .....
خدایا !


 تو چگونه زیستن را به من بیاموز ....


چگونه مردن را خود خواهم آموخت ....

 

آی روزگار

 

هر كه خوبي كرد زجرش مي دهند


هر كه زشتي كرد اجرش مي دهند

 


باستان كاران تباني كرده اند


عشق را هم باستاني كرده اند

 


هر چه انسانها طلايي تر شدند


عشق ها هم موميايي تر شدند

 


اندك اندك عشق بازان كم شدند


نسلي از بيگانگان آدم شدند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت   توسط فرهاد | 

تا یادم نرفته...

تا یادم نرفته
آخه تا کی بکشم منّت چشمای تو رو
بذارم به پای چی وعده بیجای تو رو
به روز آفتابی می شی یه روزی ام ابری و سرد
کدومو باور کنم گرما یا سرمای تو رو
این همه میان سراغم به هوای عاشقی
من یادم میاد فقط چشمای زیبای تو رو
چرا هر کسی رو دوست داری تو رو دوست نداره
نمیدم حتّی به کس تلخی حرفای تو رو
دلای دریایی شونو به رخ من می کشن
نمی دم به هیچکدوم یه موج دریای تو رو
منو منتظر بذار هرجوری که تو راحتی
چی می خوام مگه فقط ساختن فردای تو رو
دوست دارم تمام دنیا رو بدم تا بدونم
راز فتح قلعه قشنگ رویای تو رو
تا یادم نرفته یک بار دیگه واست بگم
من نمی دم به کسی تا عمر دارم جای تو رو

تو آنگونه مرا دوست ميداري که دلت دوست دارد ،

 من آنگونه تو را دوست دارم که خدا دوست دارد ،

فرقش چيست ؟

تو از من روزي خسته ميشوي اما من هر روز عاشقتر مي شوم !

مردان در قابوس مردانگي ،

به وسعت غير قابل تصوري نامردند ،

 براي اثبات آن همين بس که در مقابل قلب فريب خورده ي يک زن مي پندارند که مردند.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت   توسط فرهاد | 
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ………..

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت   توسط فرهاد | 

قلب تو كبوتر است
بال هايت از نسيم
قلب من سياه و سنگ
قلب من شبيه ...
بگذريم
دور قلب من كشيده اند
يك رديف سيم خاردار
پس تو احتياط كن
جلو نيا
برو كنار!



توي اين جهان گنده‎ ، هيچ كس
با دلم رفيق نيست
فكر مي كني چاره ي دلي كه
جوجه تيغي است، چيست؟



مثل يك گلوله جمع مي شود
جوجه تيغي دلم
نيش مي زند به روح نازكم
تيغ هاي تيز مشكلم



راستي تو جوجه تيغي دل مرا
توي قلب خود راه مي دهي؟
او گرسنه است و گمشده
تو به او پناه مي دهي؟



باورت نمي شود ولي
جوجه تيغي دلم
زود رام مي شود
تو فقط سلام كن



تيغ هاي تند و تيز او
با سلام تو
تمام مي شود.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت   توسط فرهاد | 

 

بقیه عکس ها در ادامه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت   توسط فرهاد | 

گوش کن،ای خواننده ی نا شناس

 که روحم سپاسگزار لطفی است که دورادور با خواندن
سر گذشت بی سر نوشتم زیر پای قلب من میریزی
گوش کن من هنوز آنقدر عاجز نشده ام که دروغ بگویم
اگر خدای نکرده روزی کسی ،نفسی،هوسی،مجبورم کرد
دروغ بگویم،من با کلی افتخار و بدون تردید علی رغم
فردا های بی پدر سه فرزندی که دارم،سینه پیش و پیشانی فراخ
میروم،میدانید کجا؟
زیر سنگ
من سالها روی سنگها خوابیده ام،به پاس لطف سنگها،آن روز از
سنگها خواهم خواست که تا ابد به روی من بخوابند.............

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت   توسط فرهاد | 

 

            به دختران در کودکی شیر سگ بخورانید شاید در بزرگی وفا آموزند...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم خرداد 1389ساعت   توسط فرهاد | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به نام خدای عاشقان تنها
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت...

--------------------------------------

تنها بودم و تنها , بی هیچ همدل و هم زبانی تا یک روز گرفت و کسی آرام آرام پا به دنیای کوچکم گذاشت. مرا اسیر خود ساخت و رفت ... رفت تا که دیگر تنها شوم مانند قبل ... اما رد پاهای کسی بر روی قلبم جا مانده بود که هیچ باد و باران و طوفانی آن را محو نمی سازد. تنها دلخوشی هایم فکر کردن به خاطرات خوش گذشته س که هیچ گاه از ذهنم پاک نمیشود...
کاش عقربه های ساعت برمی گشتند...
چه نامردند عقربه ها ... گفتند برمیگردند اما...

farhadmoradi73@yahoo.com

--------------------------------------

دلم می خواهد فقط فریاد بکشم و همه را از فاجعه خبر کنم!

--------------------------------------

وقتی كه دیگر نبود ، من به بودنش نیازمند شدم.



وقتی كه دیگر رفت ، من به انتظار آمدنش نشستم .



وقتی كه دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد، من او را دوست داشتم.



وقتی او تمام كرد ، من شروع كردم.



وقتی او تمام شد ، من آغاز شدم.



و چه سخت است تنها متولد شدن...



مثل تنها زندگی كردن...



مثل تنها مردن !

--------------------------------------

خدا از آدمهایی را که ضعف خود را با خدا پرستی جبران کنند بیزار است.

--------------------------------------

علی تعریف میکرد: روزی یکی از سربازهایی که نگهبان سلول من بود, سوال کرد تو را برای چی گرفته اند؟
اسلحه داشتی؟ جواب دادم : بله. پرسید چندتا داشتی؟ جواب دادم : دو سه تا. پرسید مارکش چه بود؟ گفتم : خودکار


--------------------------------------

به مذهبی ها بفهمان که:آدم از خاک است، بگو که:یک پدیده ی مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی میکند که یک پدیده ی غیبی را، در دنیا به همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت وجود دارد.

--------------------------------------

دشتهاي آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد



در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

فكر نان بايد كرد

و هوايي كه در آن

نفسي تازه كنيم



گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

اي دريغا كه همه مزرعه دلها را

علف كين پوشانده ست



هيچكس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست



و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست


--------------------------------------

امیدوارم از وبلاگ ناقابل من خوشتون بیاد

--------------------------------------

نوشته های پیشین
هفته دوم شهریور 1389
هفته اوّل شهریور 1389
هفته دوم مرداد 1389
هفته اوّل مرداد 1389
هفته چهارم تیر 1389
هفته سوم تیر 1389
هفته دوم تیر 1389
هفته اوّل تیر 1389
هفته سوم خرداد 1389
هفته دوم خرداد 1389
پیوندها
جوكسراي پارسي
عشق Love
گل تنها
كدهاي آهنگ نوابلاگ
دوستت دارم I L U
دختر باران
عاشقانه هاي من
پنجره اي رو به دريا
بالا بردن آمار بازديد وبلاگ شما
شبنم
..... M .....
س و ر ا ن
دخترك باران زده
عشق من
پاتوق آدماي بيكار
عاشق بودن جرمه
سايه خيال
عشق واژه ای ناشناخته
عاشقونه ترین پارازیت
چشم انتظار
دختر جهنمي
هميشه تنها
خودکشی ممنوع
دنياي من
ستاره خاموش
برگي از خاطرات مرده
اشک
فوتبال ایران و جهان
خاطرات جالب یه دختر 17 ساله
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM